بعد از چند سال
هی رفیق! زندگی چقدر عوض شده از دو سه سال پیش! جدیدا شیب پیشرفت تکنولوژی رو با پوست و جون حس میکنم! ولی گاهی نیازهای ما رو همون ابزارهای قدیمی بهتر میتونند جواب بدن... همون وبلاگ همیشگی که هر از چند گاهی یک نفر به جز خودم رد میشه و چشمش بهش میفته :)
چند وقت پیش یه مهمونی بودم و بحث آرزوهای بچگی شد. هر کسی گفت که وقتی بچهتر بوده یا وقتی ۱۸ سالش بوده و داشته انتخاب رشته دانشگاه میکرده چه حسی داشته و چرا اون رشته رو انتخاب کرده. تصورش چی بوده و خودش رو بعد از فارغالتحصیلی کجا میدیده. اکثر آدما خودشون رو جای خیلی متفاوتی از چیزی که بودن میدیدن و با تعجب میگفتند که «واووو چی فکر میکردیم چی شد!» یکی از دوستای صمیمیم برگشت گفت «ایشون (با اشاره به من) دقیقا همون جاییه که وقتی راهنمایی/دبیرستانی بود آرزوش رو داشت…»
She is having her dream job!
و برای اولین بار به خودم اومدم و دیدم راست میگه. بعد از اون هر بار میرم شرکت یا تو شهر قدم میزنم یاد تصورم از زندگی خودم میافته و میبینم که دقیقا به چیزی که میخواستم رسیدم.
تصور من از زندگی همیشه شبیه شخصیت نیو تو ماتریکس بود: برجهای بلند، یک شرکت کامپیوتری، فضای باز کیوبی به جای اتاق کار… راه رفتن از خونه تا سر کار به جای رانندگی و راستش حتی دیدن بیخانمانهای شهر...
بیشترین دلیلی که دوست دارم گاهی برم شرکت و از اونجا کار کنم همین مسیرش و یادآوری اینه که من دقیقا به چیزی که میخواستم رسیدم. به خودم بگم «آفرین» و اینکه اجازه داری استراحت کنی... اجازه داری ازش لذت ببری